«زندگی نامه»

شب يلداي سال 1348 در روستاي داشبند در يك خانواده كشاورز و روحاني چشم به جهان گشودم. بنده اولين پسر و سومين فرزند خانواده بودم. دوران قبل از مدرسه را در همان روستا به سر برده و كلاس اول ابتدايي را نيز در همان مدرسه داشبند تحصيل نمودم و پس از آن تحصيلات خود را در شهر بوكان طي كردم كه در آن زمان منزل پدري در روستا بود و من به اتفاق دايي و دو تا از خواهرانم در يك منزل استيجاري در منطقه پائين دست مكتب قرآن بوكان زندگي مي كرديم.
زماني كه به كلاس اول راهنمايي رسيدم درگيريهاي اوايل انقلاب شروع شده بود كه به ناچار براي اينكه از تحصيلم عقب نمانم با اصرار مرحوم پدرم -كه به تحصيل اهميت ويژه اي ميداد- به سقز رفتم و كلاس اول راهنمايي را در اين شهرستان و در مدرسه شهيدان كه در منطقه «بربران» سقز واقع بود گذراندم و اين يك سال سربار خانواده عمويم بودم. با اين يك سال تحصيل در سقز كاملاً لهجه سقزي پيدا كرده بودم ولي با برگشتن به بوكان و ادامه تحصيل در اين شهر خيلي زود به حالت اوليه برگشتم. كلاس دوم و سوم راهنمايي را در مدرسه 7 تير كه چسبيده به منزل پدرم بودم درس خواندم و يادم هست كه وقتي زنگ مدرسه زده مي شد، صداي زنگ را كه مي شنيدم از منزل به مدرسه مي رفتم و گاهي كه دير مي‌رسيدم مدير و معاون مي گفتند كه قسيم حق دارد دير بيايد چون خانه شان خيلي دور است!
اما در دوره دبيرستان تلافى نزديكي مدرسه ام درآمد و دبيرستان شهيدان كه تنها دبيرستان پسرانه رشته علوم انسانى در آن زمان بود در سه راه شهامت واقع شده بود كه آن زمان تقريباً انتهاي شهر محسوب مي شد. دوره دبيرستان را در مدرسه شهيدان و در رشته فرهنگ و ادب طي نمودم و به شعر و ادبيات بسيار علاقمند بودم و حتي براي خود شعر نيز مي سرودم كه الان هم اندك طبعي از شعر و شاعريم باقي است.
پس از پايان دوره دبيرستان در سال 1366 در رشته حسابداري دانشگاه شهيد بهشتي پذيرفته شدم. رشته‌اي كه هيچ سنخيتي با رشته دبيرستانيم نداشت و همين امر باعث شد كه ابتداي تحصيل دانشگاهيم با مشكل مواجه شوم. ترم اول از 17 واحد درسي تنها 6 واحد را پاس كردم و مابقي را افتادم.
مدتي به فكر تغيير رشته افتادم بلكه رشته حقوق را ادامه دهم ولي احساس كردم تغيير رشته نوعي فرار از سختي رشته حسابداري است كه تصميم گرفتم بر اين سختي فايق آيم كه آمدم و خواستن، توانستن است را در عمل به اثبات رساندم به طوريكه عليرغم عقب افتادن در ترم اول، بعنوان دانشجوي ممتاز دوره كارشناسي حسابداري شناخته شدم و بلافاصله در كنكور كارشناسي ارشد شركت نموده و با رتبه 2 قبول شدم. دوره كارشناسي ارشد را نيز در همان دانشگاه مورد علاقه ام يعني شهيد بهشتي ادامه دادم و همزمان به كار و ترجمه و تدريس نيز مشغول بودم.
همزمان با تحصيل در دوره كارشناسي ارشد، كلاس حل تمرين مي رفتم كه روزي يكي از دانشجويان به بنده پيشنهاد داد تا براي تدريس به بوشهر بروم. ايشان قرار ملاقاتي براي بنده با يكي از اساتيد آنجا كه در تهران ساكن بود گذاشتند و براي ديدن و ملاقات ايشان با يك مشكل عجيب روبرو بودم و آن اينكه كُت نداشتم! در ميان دوستان هم خوابگاهي هم فقط يك نفر كت داشت كه ايشان هم از همه ما بلندقدتر بود. ناچاراً كت ايشان را به امانت گرفتم كه بيشتر شبيه پالتو بود. آستين كت را به داخل تا زده بودم و خيلي پيدا نبود ولي دامن كت بلند بود ولي راه تا كردن نداشت!
بالاخره از بهمن ماه سال 72 براي تدريس به بوشهر مي رفتم و برايم جالب بود كه بنده اي كه در عمرم فقط يك بار سوار هواپيما شده بودم (آنهم به خرم آباد براي انبار گرداني شركت ماشين سازي لرستان از طرف سازمان حسابرسى) اين بار هر هفته با هواپيما رفت و آمد مي كردم! نمي دانستم كه چقدر به من پول مي دهند ولي وقتي مي ديدم بليط هواپيما 2750 تومان است، پيش خود مي گفتم حتماً به خودم خيلي بيشتر از اينها مي دهند ولي بعدها قراردادي كه براي امضا به من دادند ساعتى 592 تومان بود!
وقتي اولين روز به بوشهر مي رفتم، هواپيما با 4 ساعت تاخير حركت كرد و وقتي به بوشهر رسيديم در سالن فرودگاه اعلام مي كردند كه آقاي مهندس عثماني به اطلاعات! منم مهندس نبودم ولي از روي اسمم فهميدم كه حتماً منظورشون بنده است. رفتم و با راننده دانشگاه آشنا شدیم و بنده را به مهمانسراي دانشگاه بردند. ساعت حدود 1 نصف شب بود. در ورودي را باز كردند و ايشان خداحافظي كردند! وقتي وارد ساختمان شدم يك آقايي تعارف كردند و گفتند اينجا، اونجا، اون اتاق تخت هست و هر جا خواستيد مي توانيد استراحت كنيد. منم تشكر كردم ولي هيچ جا را نمي ديدم. تاريك تاريك بود. همه خواب بودند و روم نشد از اون آقا بپرسم كه من جايي را نمي بينم. شروع كردم به گشتن و با دست تختها را لمس مي كردم ولي هر تختي را كه دست زدم يك نفر روي آن خوابيده بود! ناچاراً كمي عقب رفتم و همونجا كيف سامسونيتي را كه براي اونجا خريده بودم زير سرم گذاشتم و كتي را كه تازه و به ميمنت تدريس خريده بودم درآوردم و روم انداختم. صبح كه بيدار شدم خيلي خجالت كشيدم! ديدم درست وسط پذيرايي خوابيده ام! گفتم الان اين آقايان مي گويند كه اين ديگه كيه؟!!
سر سفره صبحانه اون آقايي كه شب در را باز كرده بود گفتند كه شب دير رسيديد. خدمتشان عرض كردم بله هواپيما تاخير داشت. گفتند چرا روي تخت نخوابيديد؟ جواب دادم عادت ندارم! اونجا متوجه شدم كه اون آقا يكي از اساتيد رشته ادبيات است و نابيناست!!! و به همين خاطر شب كه تعارف تخت مي كرد احساس نمي كرد كه بنده تخت ها را نمي بينم!
خلاصه صبح به اتفاق معاون آموزشي دانشگاه رفتيم دانشكده! اونجا كه رفتيم انتظار يك دانشكده داشتم ولي يك ساختمان كلنگي مسكوني در كوچه اي به نام حاج نجف بود كه به همه چيز شباهت داشت جز دانشگاه و دانشكده!
وقتي سر كلاس رفتم ديدم اكثراً از خودم مسن تر هستند! معلوم بود از نگاه هايشان كه اين استاده؟!! كلاس بعدي ها هم مي آمدند از پنجره وسط در نگاه مي كردند و با تعجب و حيرت مي رفتند!
خلاصه اينكه اين رفتن بنده به بوشهر حدود 14 سال ادامه پيدا كرد! هر هفته آخر هفته ها را بوشهر مي رفتم و خاطرات بسيار خوبي از مردم خونگرم و مهربان اونجا دارم كه خود مي تواند كتابي باشد! دانشجويان بسيار خوب و مؤدبي داشتم كه اكثراً الان مسئوليت هاي مهمي دارند، استاد دانشگاه هستند، مسئول هستند و هنوز هم ارتباطم با برخي از آنها برقرار است.
در سال 75 دوره كارشناسي ارشد را با رتبه ممتاز به پايان بردم و همزمان در دوره دكتري حسابداري دانشگاه علامه طباطبايي با رتبه 1 قبول شدم.
در همان اوان به خانواده خبر دادم كه يك نفر هست كه بسيار خوب، محجوب و مؤمن است و مي خواهم با ايشان ازدواج كنم كه به شدت مخالفت كردند. پدرم اصرار داشت كه بايد از منطقه خودمان كسي را پيدا كنيم كه با وي ازدواج كنم. از آن به بعد هر چند گاهي خانواده يك نفر را پيدا مي كردند و پيشنهاد مي دادند و بنده مي گفتم كه ازدواج نمي كنم. تا اينكه مرحوم پدرم يك نفر با پيدا كرده بودند و با پدرش صحبت كرده بودند و قرار صحبت گذاشته بودند. در يكي از تعطيلات در خرداد ماه 1375 كه به بوكان رفته بودم اصرار كردند كه بايد برويد منزل ايشان و ملاقاتي داشته باشيد. منم اصرار مي كردم كه قصد ازدواج ندارم ولي چون خانواده ما پدرسالاري بود بالاجبار با مادرم و يكي از خواهرانم رفتيم ديدن ايشان. رفتيم و حدود 5 دقيقه با اون خانم صحبت كردم و بعد كه برگشتيم مادرم پرسيد چي شد؟ پسنديدي؟! منم گفتم بله قبوله!
به همين سادگي ازدواج ما با همسرم شكل گرفت كه حاصل اين ازدواج 3 فرزند است. دخترم رضوان كه سال 76 متولد شد، پسر بزرگم آپو كه سال 1384 و پسر كوچكم آزاد كه سال 1386 متولد شد.
مهر ماه 75 وارد دانشگاه علامه طباطبايي شدم و بورس دانشگاه شهيد بهشتي. در سال 82 دوره دكتري را با رتبه ممتاز به پايان رساندم و بلافاصله به علت رتبه برتر، از خدمت سربازي معاف شدم. پايان نامه دوره دكتري را با جناب آقاي دكتر اسدي گذراندم. همان استادي كه ترم اول در سال 1366 در درس اصول حسابداري (1) نمره 9 را از دست مباركشان كسب نموده بودم و رساله دكتري را از دست آن استاد حسابدارى و اخلاق، با نمره 19 دفاع نمودم كه به نظرم اگر آن 9 اول نبود آن 19 آخر هم رخ نمي داد!
در همان سال 82 بر اساس ارتباطاتي كه با مركز پژوهش هاي مجلس و مرحوم مهندس ادب داشتم براي شركت در انتخابات مجلس به عنوان كانديدا در بوكان ثبت نام نمودم كه با رد صلاحيت شدنم خاتمه پيدا كرد. در آن زمان احساس ميكردم بجاي اينكه براي چند كلاس درس مفيد واقع شوم بايد براي كل كشور و مردمان خوب مان مثمر ثمر باشم .در آن شرايط براى تدريس در دانشگاه پيام نور بوكان درخواست دادم كه با سفارش و تأكيد نماينده وقت امكان ادامه تدريس بنده را در بوكان از حقير گرفتند. حتى در يكي از آموزشگاهاى بوكان كه كلاس كنكور كارشناسي ارشد رايگان گذاشته بوديم براى آن آموزشگاه مشكل ايجاد كردند !
ناگفته نماند كه همزمان با تحصيل در دوره هاي كارشناسي ارشد و دكتري هم در بورس اوراق بهادار فعاليت مي كردم و هم مدير چند موسسه و شركت سهامي بودم كه تجربيات ارزنده اي در كار اجرايي به دست آوردم و دوستان خوبي را در اين شركتها بدست آوردم كه هنوز هم ارتباط عاطفي ما برقرار است.
از همان سال 82 كه فارغ التحصيل شدم به عضويت هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي درآمدم و در گروه حسابداري دانشگاه مشغول فعاليت علمي- پژوهشي و آموزشي شدم. خيلي زود در دانشگاه جا افتادم و كلاسهاي درسم همواره يكي از با كيفيت ترين كلاسها بود و كتابهايم از روان ترين و پرمحتواترين كتابهاي دانشگاهي محسوب مي شد و هنوز هم مورد استقبال اساتيد و دانشجويان است. در سال 86 در انتخابات مجلس براي نمايندگي مردم فرهيخته بوكان كانديدا شدم و با استقبال مردم فهيم اين خطه از كشورمان بر كرسي نمايندگي تكيه زدم. چهار سال نمايندگي منجر به استقبال بيشتر در انتخابات سال 90 شد و براي بار دوم افتخار پيدا كردم تا به عنوان نماينده مردم بوكان در مجلس شوراي اسلامي حضور يابم. در هر دو دوره مجلس با توجه به سوابق كاري و رشته و مقطع تحصيلي به عضويت كميسيون برنامه و بودجه درآمدم كه باعث شد بيش از حد معمول و متعارف بتوانم براي مردم خوبمان مفيد فايده باشم.
در كنار فعاليت نمايندگي، از كار دانشگاهي نيز غافل نيستم و هم به عنوان عضو هيات تشخيص صلاحيت حسابداران رسمي با حرفه ارتباط خود را حفظ كرده ام و هم به عنوان سردبير مجله علمي پژوهشي «دانش حسابرسي» فعاليت مي نمايم و هم اينكه با راهنمايي پايان نامه ها و تدريس در حد يك درس در دانشگاه ارتباط خود را با حوزه آموزش و پژوهش حفظ نموده ام.
در پايان بايد تجربه اندكم را در اين عبارت خلاصه كنم كه شايد خوشبختى همين باشد : داشتن هدفى جز خود ، انديشيدن به چيزى جز خود، و خود را اگر نه ايثار كردن، دست كم از ياد بردن .
رزومه :
- ليسانس حسابداري از دانشگاه شهيد بهشتى
- فوق ليسانس حسابدارى از دانشگاه شهيد بهشتى
- دكتراى حسابدارى از دانشگاه علامه طباطبايى
- عضو هيأت علمى دانشگاه شهيد بهشتى
- نويسنده چند كتاب دانشگاهى و مقالات علمى
- نماينده مردم بوكان در دوره هشتم و نهم مجلس شوراى اسلامى
- عضو كميسيون برنامه و بودجه و محاسبات مجلس شوراى اسلامى
- مدير عامل چند شركت سهامى عام پذيرفته شده در بورس
- حسابدار رسمى و عضو هيأت تشخيص صلاحيت حسابداران رسمى كشور
- سردبير مجله علمى - پژوهشي دانش حسابرسي
- عضو انجمن حسابداران خبره كشور
- عضو انجمن مديران صنايع كشور
- عضو كانون نخبگان كشور

برنامه هفتگی فایل های صوتی و تصویری
شماره پیامکی دفتر ارتباطات مردمی